اسفند
اسفند بوی آخرین نفسهای سال را دارد؛ ماهیست که هم خسته است و هم پر از امید. بادش بوی خاکِ نمخوردهی بهار را میآورد، اما هنوز سرمای زمستان در دل کوچهها جا خوش کرده. درختها دلشان برای شکفتن تنگ شده، درست مثل دلِ آدمی که میخواهد خودش را از غبار این سالِ گذشته بتکاند. اسفند فصلِ دلتنگیست؛ دلتنگی برای روزهایی که گذشتند و دیگر برنمیگردند، برای صداهایی که در شلوغی زمان گم شدند، برای خندههایی که در قاب خاطره ماندهاند. اما در میان این دلتنگی، همیشه جرقهای از امید هست؛ به نوییِ سالی که در راه است، به فرصتی دوباره برای شروع، و به لبخندی که شاید اینبار پایدارتر باشد. اسفند را اگر خوب گوش بدهی، میفهمی که همهی دلتنگیهایش مقدمهی تولدی دوبارهاند. شبیه بغضی که پیش از خنده میآید.
خدایا!