اسفند

اسفند بوی آخرین نفس‌های سال را دارد؛ ماهی‌ست که هم خسته است و هم پر از امید. بادش بوی خاکِ نم‌خورده‌ی بهار را می‌آورد، اما هنوز سرمای زمستان در دل کوچه‌ها جا خوش کرده. درخت‌ها دلشان برای شکفتن تنگ شده، درست مثل دلِ آدمی که می‌خواهد خودش را از غبار این سالِ گذشته بتکاند. اسفند فصلِ دلتنگی‌ست؛ دلتنگی برای روزهایی که گذشتند و دیگر برنمی‌گردند، برای صداهایی که در شلوغی زمان گم شدند، برای خنده‌هایی که در قاب خاطره مانده‌اند. اما در میان این دلتنگی، همیشه جرقه‌ای از امید هست؛ به نوییِ سالی که در راه است، به فرصتی دوباره برای شروع، و به لبخندی که شاید این‌بار پایدارتر باشد. اسفند را اگر خوب گوش بدهی، می‌فهمی که همه‌ی دلتنگی‌هایش مقدمه‌ی تولدی دوباره‌اند. شبیه بغضی که پیش از خنده می‌آید.

شاید...

نمی دانم تقدیر چیست؟

شاید...

فصلی جدید

«به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم»

امروز، پس از سی سال تلاش صادقانه در سنگر مقدس تعلیم و تربیت، توفیق یافتم به کسوت بازنشستگی نایل شوم. سی سالی که هر روز آن آمیخته با عشق به دانش‌آموزان، دلسوزی برای آینده‌سازان این سرزمین و تلاش برای اعتلای آموزش و پرورش بود.

در این سال‌ها، افتخار داشتم در کنار همکارانی فرهیخته، مدیرانی دلسوز و دانش‌آموزانی باانگیزه قدم بردارم و از هر لحظهٔ این مسیر، درس‌های بزرگی بیاموزم. امروز که دفتر خدمت اداری‌ام ورق می‌خورد، دل بسته‌تر از همیشه به چراغ روشن آموزش و پرورش هستم و امید دارم تلاش‌های کوچک من، هرچند اندک، سهمی در روشنی آینده این مرز و بوم داشته باشد.

این بازنشستگی برای من پایان راه نیست، بلکه آغاز فصلی نو از زندگی است؛ فصلی برای آرامش، تجربه‌اندوزی و ادامه خدمت به جامعه در قالب‌های دیگر.

از همه همکاران گرانقدر، مدیران محترم، دانش‌آموزان عزیز و خانواده بزرگ آموزش و پرورش که در این مسیر همراهم بودند، صمیمانه سپاسگزارم و برای همه‌شان توفیق، سلامتی و عزت روزافزون آرزو دارم.

حسین سالاری_دبیر زیست شناسی آموزش و پرورش گناباد

3 آذر 404

پاییز

پاییز رنگارنگ

برگ های رنگارنگ می ریزند و چه زیباست رنگ های پاییزی

برگ ها می ریزند و یاد می گیریم که رها کردن هم زیبایی دارد...

بزرگداشت فرزانه توس، فرزند ایران

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

بترس از خدا و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس

روز معلم

نقش معلم در دلهاست و دیگری جای او را نمی گیرد،
آن که دلها به عشق او زنده است، در دل عاشقان نمی میرد
"روزتان مبارک معلمان دلسوز سرزمینم"

به بهانه روز سعدی شیرین سخن

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس

تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس
ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس

ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

"ملک الشعرای بهار"

اندکی تامل

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز که بادَت گلِ رعنا ببرد

رهزنِ دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

(حافظ)

آرامش

آرامش به معنای آن نیست

که صدایی نباشد

مشکلی وجود نداشته باشد

یا کار سختی پیش رو نباشد

” آرامش” یعنی

در میان صدا

مشکل و کارسخت

دلی آرام وجود داشته باشد

حذف در زندگی

​چهار مرحله حذف در زندگی:


۱- در ۶۰سالگی، محل کار شما را حذف میکند.
مهم نیست که در طول حرفه خود چقدر موفق یا قدرتمند بوده اید، به یک فرد معمولی باز خواهید گشت.
بنابراین، به طرز فکر و احساس برتری شغل گذشته خود نچسبید، نفس خود را رها کنید، وگرنه ممکن است احساس راحتی خود را از دست بدهید!


۲- در ۷۰ سالگی، جامعه بتدریج شما را حذف میکند.
دوستان و همکارانی که قبلاً با آنها ملاقات میکردید و معاشرت داشتید کمتر میشوند و بندرت کسی شما را در محل کار قبلی تان می شناسد.
نگویید «قبلاً...» یا «یک بار بودم...» زیرا نسل جوان شما را نمی شناسد و شما نباید از این بابت احساس ناراحتی کنید!

۳- در ۸۰ سالگی، خانواده به آرامی شما را حذف میکند.
حتی اگر فرزندان و نوه های زیادی دارید، بیشتر اوقات با همسرتان یا خودتان زندگی میکنید.
وقتی فرزندان شما گهگاه به ملاقات
می آیند، این یک ابراز محبت است، بنابراین آنها را بخاطر کمتر آمدنشان سرزنش نکنید،
زیرا آنها درگیر زندگی خود هستند!

۴- در ۹۰ سالگی، زمان میخواهد شما را از بین ببرد.
برخی از افرادی که می شناختید برای همیشه رفته اند.
در این مرحله غمگین نباشید،
زیرا این رسم زندگی است و همه در نهایت این راه را خواهند رفت!

بنابراین،
در حالی که بدن هنوز توانایی دارد، زندگی را به بهترین شکل انجام دهید!
هر چه میخواهی بخور،
هر چه میخواهی بنوش،
بازی کن و کارهایی را که دوست داری انجام بده.

به یاد داشته باشید، تنها گروهی که شما را حذف نمیکند، همین گروههای مجازی دوستان و همکاران قدیمی است !!!
پس بیشتر در گروه حضور داشته و با دوستان ارتباط برقرار کنید

مدیریت هیجانات و تخلیه روانی

🟢
تا حالا شده است بعد از خوردنِ مایعاتِ زیاد، یا توی سرما وسطِ جاده در یک اتوبوس بین شهری گیر کرده باشید و مثانه‌تان از فشارِ پر شدن در حال ترکیدن باشد؟ دیده‌اید آدم جانش به لبش می‌رسد؛ تمام ذهن و فکر و آرمان و آرزویش خالی شدن مثانه‌اش است. هیچی برایش مهم نیست. هیچی به چشمش نمی آید. هیچ آرزویی ندارد جز توقف ماشین. تا محتویات مثانه را برون ریزی کنید.

دیده‌اید وقتی دستشویی می‌روید چه احساس راحتی‌ای دست می‌دهد؟ احساس سبُکی. آن‌وقت است که آزاد می‌شوید و دوباره به چیزهای دیگر فکر می‌کنید. از تهِ دل می‌گویید: آخِیش. راحت شدم.

روان ما هم یک مثانه دارد که در مسیر زندگی مدام پر و خالی می‌شود. آنها که مایعات بیشتری می‌خورند یا در معرض سرما هستند (یعنی زندگی پرتلاطم‌تری دارند) مثانه‌شان زودتر پُر می‌شود. مثانه‌ی روان که پر می‌شود آدم الَکی قاطی می کند، به هم می‌ریزد؛
اخلاقش سگی می‌شود؛ و جالب آنکه خودش هم نمی‌داند چه مرگش است.

با این تفاوت که آدم پرشدنِ مثانه‌ی روان را نمی فهمد؛ فقط درد و فشارش را حس می‌کند.
روان نیز نیاز به بیرون‌روی دارد. نیاز به خالی شدن از فاضلاب مشکلات زندگی. تا بتواند دوباره به چیزهای خوب فکر کند. روی چیزهای بهتر سرمایه‌گزاری کند. روان هم نیاز به رهایی از فشار دارد. وگرنه می‌ماند؛ گیر می‌کند. رشد نمی‌کند. نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. تمام فکر و ذکرش درگیر چیزهای حقیر می‌شود.

گاهی به روان‌تان استراحت دهید. استراحت از روزمرگی؛ از دویدن‌های بی‌هدف؛ از تنش‌های بیهوده؛ از کل کل کردن با خود و دیگران؛ از گیر دادن به چیزهایی که ارزشش را ندارد؛ استراحت از حرص و طمع، استراحت از کینه.استراحت از خبر های ناگوار، استراحت از نقاب ها و پرستیژهای مزخرفی که سینه‌ی آدم را تنگ می‌کند. استراحت از احساس قبض و گرفتگی. یا لااقل استراحت از چیزهایی که درون خود می‌ریزید و کسی نمی‌فهمد. خصوصا در فرهنگ ما که از همان بچگی یاد می‌گیریم که آدمِ خوب یعنی کسی که هیجاناتش را سرکوب کند و نشان ندهد.

برون‌ریزی روان یعنی داشتنِ رفیقی که با او همان‌طور حرف بزنید که با خودتان حرف می‌زنید. اگر نداریدَش بهترین رفیقی که می توانید فشار روان را روی آن خالی کنید یک قلم و کاغذ است. بنویسید. هرچه دلِ تنگتان می‌خواهد. آزاد و رها. بعدش هم بیندازیدش سطل اشغال. حتی اسیرِ آن نوشتن هم نشوید: اینکه چه می‌نویسید و چگونه می‌نویسید و برای چه می‌نویسید. فقط و فقط بنوسید. حتی اگر حال نوشتن نداری شروع کن به حرف زدن و صدایتان را ضبط کردن. بدون هیچ قیدی حرف هایت را بزن. بی هیچ آداب و ترتیبی. در مورد همه چی. بی هیچ هراس و قید و بندی. بعد بارها گوشش بده. بعد حذفش کن و فراموشش کن. فقط باید برسی به آنجا که فریاد بکشی: «چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من».
برون‌ریزی یعنی ورزش؛ یعنی گاهی کوه و درِ و دشت رفتن. یعنی بالا و پایین پریدن. یعنی با بچه‌ها فوتبال زدن و عروسک بازی کردن. یعنی فریاد کشیدن؛ بلند خندیدن؛ بلند گریه کردن. اصلا یعنی لحظاتی را مثل دیوانه‌ها زیستن.

یعنی آن لباس قشنگتان را توی خانه پوشیدن و خودتان را تحویل گرفتن. یعنی توی خلوتِ خودتان همراه با یک آهنگ دلخواه یک لیوان چای با بیسکوییت در خلوت خوردن و بعدش شروع کنی برای خودت رقصیدن. یعنی لحظاتی بی‌خیال همه چیز شدن. یعنی تمام وجودتان با حضور قلب دایم یک ذکر را بگوید: چیز لقِ دنیا. برون ریزی یعنی چیزی که بعدش از تهِ دلتان بگویید:

آخیش_راحت_شدم.

بیرون نریختن هیجان‌های اصلی در مسیری بالغانه و والایش‌یافته، و سرکوبِ مداوم آنها در خانواده و یا در جامعه، کم کم به تجمعِ درونیِ خشم منجر خواهد شد که روزی در جایی همانند یک دُمل چرکین سر باز خواهد کرد.

فقط یک چیز را یادتان باشد؛ ‌یعنی یک چیز را رعایت کنید؛ فشار روان‌تان را روی کسی خالی نکنید. قرار نیست با آخِیش گفتن شما، زخمی بر وجود کسی بنشیند.


➡️ @SchoolBank

آدم ها برای هم سنگ تمام میگذارند
امانه وقتی که
در میانشان هستی،نه !
آنجا که در میان
خاک خوابیدی سنگِ تمام را میگذارند
ومیروند.

؟؟؟

ز هستی ، نصیبم بود درد بی نهایت

چنان نی ، ندارم سر شکوه و شکایت

چرايی غمین ، اقامت گزین به درگاه می فروشان

گريز از محن ، چو من ساغری بزن ، ساغری بنوشان

...

امروز...

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است

"هوشنگ ابتهاج"

به بهانه روز سعدی شیرین سخن

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه

که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گِله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی